کیان جونی
قالب وبلاگ

سلام پسر نازنینمماچ باالاخره تونستم بعد از یک سال دوباره به وبلاگت سری بزنم خیلی خوشحالم .توی این مدت همش درگیر شما دو تا وروجک بلا بودم و هستمniniweblog.com. خدا شما دو تا برادرو برامون حفظ کنه.شما دیگه 3 سالت تموم شده و برای خودت آقایی شدی و به من در بزرگ کردن داداش نویان کمک می کنی 6اردیبهشت تولدت بود 4 نفری رفتیم آتلیه و یک عالمه عکسهای قشنگ انداختیم و جشن تولدت رو توی باغ کن گرفتیم خیلی بهت خوش گذشت اکلی شیطون بلایی کردی و بازی امیدوارم همیشه خوش و خرم باشی.قربونت برم من.

 

 

                                                                    

[ چهارشنبه 18 / 2 / 1392 ] [ 0:20 ] [ مامانی (مامان الهام) ] [موضوع : ] [ ]

 

  دنیایی پر از شکلک زیبا

نازنینم تولدت مبارک

 

  دنیایی پر از شکلک زیبا

[ سه شنبه 5 / 2 / 1391 ] [ 23:53 ] [ مامانی (مامان الهام) ] [موضوع : ] [ ]

کیان وقتی با بابا علی می رفت حرم می دید که باباش وضو می گیره دلش می خواست که مثل باباش وضو بگیره و می گرفت.

شکلک های محدثه

شکلک های محدثه

 

شکلک های محدثه

[ شنبه 2 / 2 / 1391 ] [ 23:29 ] [ مامانی (مامان الهام) ] [موضوع : مسافرت ها] [ ]

کیان جون ما برای بار دوم شنبه ٢٦ فروردین ساعت ٧ شب پرواز کرد به مشهد و پنج شنبه ٣١ ساعت ٦ شب به تهران پرواز کرد و ساعت ٩ به خونه رسید. کیان زمانی که توی دل مامانش بود هم رفته بود مشهد .خیلی بهش خوش گذشت آخه همراه مامان زری و بابا حبیبی بود و کلی با بابایی بازی کرد و کشتی های ناجور گرفت. به حرم می رفت ساعت ٢ صبحها خیلی دوست داشت توی این ساعتها کلی شادی می کرد و به بابا علی می گفت سلام کن وقتی گنبد امام رضا رو می دید. کلی عکسهای جور واجور ازش گرفتیم که چند تایی شونو برای یادگاری می ذارم .

شکلک های محدثه


ادامه مطلب
[ شنبه 2 / 2 / 1391 ] [ 23:27 ] [ مامانی (مامان الهام) ] [موضوع : مسافرت ها] [ ]

کیان جون ما از اونجایی که خیلی دوست داره لباس نو یا جدید تن بزنه طبق معمول رفت سراغ کشویی که لباسهای تن نکرده و نو ایشون هست و گفت که می خوام اینو بپوشم منم کمکش کردم بعضی مواقع اینقدر هماهنگ تیپ می زنه که من و علی دلمون می خواد بخوریمش ! چون این کارو نمی شه کرد ازش عکس می گیریم . بهش گفتیم حالا که قشنگ شدید بیا یک جا وایستا ازت عکس بگیریم آقا کوچولو ما هم گوش کرد و رفت پیش گلدان ایستاد و ژست گرفت و گفت بنداز....

شکلک های محدثه

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 23 / 1 / 1391 ] [ 10:36 ] [ مامانی (مامان الهام) ] [موضوع : گالری عکس ] [ ]

شب وقتی با بابا علی نشسته بودیم و صحبت می کردیم کیان بابا علی رو صدا کرد که بیا بابا هم گفت جانم چشم اومدم و بلافاصله رفت که ببینه چکارش داره فینگیل من فکر کردم احتمالا می خواد بگه بیا با هم بازی کنیم . شنیدم که علی با تعجب می گه کیان بابا کجایی منم ترسیدم سریع رفتم توی اتاقش!؟ صداش کردم دیدم جواب می ده بله یکبار دیگه صداش زدم و دقت کردم ببینم صداش از کجا می آد ؟؟! بله شیطون بلا رفته بود توی جا کفشی کمدش... من و علی داشتیم از ترس می مردیم در و خودش باز کرد و گفت دنبالم بگرد بابا علی. کلی خندیدیم و شد برای من و علی خاطره ای دیگه از شیرین کاریهاش. منم مرحله به مرحله که توی کمدش بود و زمانی که علی مثلا دنبالش می گشت و ازش عکس گرفتم.

 

 

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 22 / 1 / 1391 ] [ 19:08 ] [ مامانی (مامان الهام) ] [موضوع : بازی کردن ] [ ]

کیان جون ما خیلی بچه آروم و با ادبی هستند اما در منزل عمه مژگان نمی تونند آروم باشند آخه این عمه جونش خودش از همه شیطون بلا تره و دخترش رژینا از همه اینها بلاتر تره حالا واقعا کیان می تونه با این اشخاص آرامش خودش را حفظ کنه؟؟!! عکسای زیر بیانگر همه چیز است.

     

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 / 1 / 1391 ] [ 23:20 ] [ مامانی (مامان الهام) ] [موضوع : بازی کردن ] [ ]

روز اول سال کیان ما رفت خونه بابایی و مامانیش و کلی بازی کرد.امیدوارم سال خوبی برای همه و ما باشه امسال اگر خدا بخواد جمع ما چهار نفر می شه و کیان جون ما از تنهایی در می آد.کیان چند تا عکس قشنگ انداخت که برای شروع امسال شروعه خوبی خواهد بود.

ني ني شكلك و تخم مرغ رنگي

ني ني شكلك و تخم مرغ رنگي

 

 

[ چهارشنبه 2 / 1 / 1391 ] [ 20:46 ] [ مامانی (مامان الهام) ] [موضوع : ] [ ]

 

 

مهراد

کیان جونی جمعه 14 با مامان و باباش دعوت شدند به عروسی دایی حورام . چون پسر ما از رقصیدن و موسیقی لذت می برن خیلی بهشون خوش گذشت از همه مهمتر عمه مژگان و رژینا جونش هم بودند به همه خیلی خوش گذشت ولی یک کم هوا سرد بود. 

 

 

 

 

[ پنجشنبه 27 / 11 / 1390 ] [ 22:29 ] [ مامانی (مامان الهام) ] [موضوع : ] [ ]

کیان جونم شب تولد بابا علی جونش با بچه ها که بازی کرد زود خسته شد اخه دوست نداره با سر و صدا و خراب کاری بازی کنه به این خاطر سریع خسته شد و برای خودش با لودرش شروع کرد به بازی. منم که دیدم برای خودش مشغوله از فرصت استفاده کردم و چند تا عکس قشنگ شکار کردم.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 11 / 11 / 1390 ] [ 0:08 ] [ مامانی (مامان الهام) ] [موضوع : بازی کردن ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من الهام مامان کیان نویسنده این وبلاگ هستم پسرم 6 اردیبهشت سال 89 در ساعت 8 صبح بدنیا آمد و من سعی دارم در این وبلاگ خاطرات کیانم را ثبت کنم تا در آینده بدونه چقدر مامان و باباش دوستش داشتن.
افراد آنلاین
آنلاین : 2
بازدید امروز : 25
بازدید دیروز : 53
بازدید هفته گذشته : 304
کل بازدید : 99304
امکانات وب
گالری تصاویر